تابش »»» شعری از محمد اسفندیاری - 1367

برای بزرگ منادی عرفان، برابری و آزادی: معلم شهید «دکتر علی شریعتی»

 

با صید یک ماهی

 

اقیانوس، اقیانوس است.

 

و با برکشیدن یک ستاره

 

آسمان، غرق ستارگان

 

مرگ یک عروس دریایی نیز

 

از وسعت دریا نمی‌کاهد.

 

***

و جنگل را،

 

خشکیدن یک درخت

 

- اگرچه سرو -

 

و باغ را،

 

پژمردن یک گل

 

- اگرچه سرخ -

 

دستخوش نمی‌کند.

 

***

اما تو؛

 

ای سرو از کویر خشکسار روییده

 

سپیدار سرزمین سربداران

 

سربدار سرزمین سرسپاران

 

ای که با سیماب آتشین برآمدی

 

و صبح راستین در آستین داشتی

 

و با کلام سرخ و سبز خود

 

سبزه در دست‌ها کاشتی؛

 

با مرگ تو

 

- اگرچه از تبار بی‌مرگانی -

 

کویر خشک دست،

 

دستخوش شده است.

 

***

اینک تو ای خورشید عالمتاب

 

از پشت خاک،

 

بر پشت خاک

 

بتاب

 

بر ما بتاب

 

محمد اسفندیاری

5 تیر 1367

با یاد «شریعتی» شهید بزرگ »»» شعری از خانم بازرگان

اهرمن بار دگر پنجة شومش بگشود

پربها گوهر ما طعمة خود کرد و ربود

گرگ خونخوار، ز خون مست شد و کام گرفت

زهر خود ریخت وزین فاجعه آرام گرفت

سر اسلام ز پیکر بزد و کرد جدا

پسر شمر تأسی به پدر کرد بجا

بار دیگر دل ملت ز غم آزرد و درید

آه حسرت به لب و اشک به هر دیده دوید

دل سیه دیو پر از شوق شد از فتح سرور

فارغ از ترس «علی» گشت هماغوش غرور

به گمانش که «علی» رفت و «علی»هایی نیست

بهر اسلام دگر یاور و یارایی نیست

دیو مغرور، گمان کرد که فردایی نیست

همه در بند و دگر ملجأ و مأوایی نیست

چون توانست ز ملت بکشد سالارش

می‌تواند بکند محو همه آثارش

گر «علی» رفت ولی مانده به‌جا مکتب او

پرورانده است «علی»ها سخن و حکمت او

مرغ روحش چه سبکبال ز جان پر زد و رفت

شاد و مسرور به رضوان خدا سر زد و رفت

او درخشید و سرافراز به یزدان پیوست

حکمت فلسفه‌اش ریشه دوانید و نشست

دیو زنده است و دگر باره پریشان شده است

باز از ترس «علی» مضطر و حیران شده است

هر کجا می‌گذرد لعنت و نفرین او راست

دل یاران «علی» درصدد کین اوراست

مرگ می‌چرخد و جاگیر به بالینش هست

لعنت حق به ابد بر رخ ننگینش هست

شریعت و دریا »»» شعری از طاهره صفارزاده - 1358  

تو خط رابط دریا بودی

 

در انهدام جاهلیت صحرا

 

در انهدام خشکی دشت

 

دشت فلزی و ماشینی

 

دشتی که آفتاب و سایه نداشت

 

و در هوای دوزخی توطئه

 

جوانه‌ها

 

هنوز سر نزده

 

می‌پژمردند

 

میانه‌سالان

 

اسیر برق سراب

 

پیران

 

دچار ذلت عادت بودند

 

و از هراس حمله‌ی ماران

 

سکوت

 

زیور لب‌ها

 

سقوط

 

زینت گردن‌ها بود

 

در آن زمان سترون

 

در آن سترون تاریخی

 

خروش رودخانه‌ای آمد

 

از «ارشاد»

 

از ارتفاع عقیده

 

از ارتفاع جهاد

 

 

 

شکوفه‌های جوان

 

که پشت میز نبودند

 

که اعتبار ریاست نداشتند

 

ز بانگ رود تازه شدند

 

و کوزه‌های تشنگی خود را

 

به جایگاه شریعت1 بردند

 

و گوهر ایمان را

 

که تیره و کدر شده بود

 

از افترای کهنگی و افیون شستند

 

صدای صاف تو می‌آمد از «ارشاد»

 

از تبعید

 

از زندان

سیم تو وصل بود

 

سیم تو

 

وصل بود

 

به ناپیدا

 

و سرسرای روح جوانان

 

از ارتباط صدا پر می‌شد

 

پر التهاب می‌شد

 

آمادة جواب می‌شد

 

و چون که دعوت «قم» آمد

 

همه جواب شدند

 

رود شدند

 

روانه شدند

 

و در مصب غیب به‌همراهان پیوستند

 

امام

 

دستخط رهبری دریا را داشت

 

و خلق

 

دریا بود

 

و ضد ظلم بر آشفت

 

و موج‌های خروشان برآمدند

 

و پایگاه اجانب را

 

آن گونه‌ای که وعده حق بود

 

در خون خویش زیروزبر کردند

 

و آن کویر مسخ و غمزده را

 

در ارتفاع عقیده

 

در ارتفاع جهاد

 

بدل به باغ شهادت کردند

 

 

 

ای باغبان باغ شهادت

 

تو پیشتاز شهیدان بودی

 

و جای تو خالی‌ست

 

جای تو در بهار رهایی

 

جای تو در تداوم راه

 

جای تو در قلمرو افشا کردن

 

جای تو در کنار امام

 

جای تو در همه جا خالی ست

 

مرثیه‌ای برای «باباعلی» »»» شعری از م. ف. آدم

تقدیم به تمامی «احسان»ها

 

زمان سنگین و غربت، استخوان‌سوز و زمین تنگ است

چو سوهان مرگ آن با خلق خویشاوند

به جان رهروان چنگ است

چراغ کلبه‌ها کور است

و سوسوی مه‌آلود ته جاده

تو گویی تا ابد دور است.

***

کجا باور توانم کرد

که ما خاموشی «بابا علی» را اشگ‌ریزانیم

هوا باران سوزن بارد و ما، در عزای او

به این ناشاد راحت سرزمین پست

ز سرب تیر ابلیسان گریزانیم.

***

کجا باور توانم کرد

که در تاریخ آن غمگین خراب‌آباد

دل هر صفحه با خون خوردن «بابا علی»ها آشنا باشد

و هیهات ارکه این دیرین حکایت را

به جز سنگلاخ جاده بتوان گفت

که در این روزگاران شرف بر باد

جدا از ریشه‌ها با خویش نالیدن

بهای عشق ورزیدن به واحد بودن خلق و خدا باشد.

***

ترا او چشم در ره بود

که میراث عزیز و پر شکوهت را

به فرزندت رسانی باز

و در پست و بلند جاده صد پیچ عشق و داد و آزادی

نگردی هرگز آلوده

به زهر باک.

***

ترا او چشم در ره بود

که در ایام سامان‌سوز غربت‌ساز

شوی با سنّت «باباعلی» دمساز

همان آیین و قانونی که در بودن، نهال آنچه خواهد بود

یا تواند بود می‌بیند

ترا او چشم در ره بود

که چون خویشان پیشین

تا دم آخر

فرو ننشینی از پرواز.